میان گریه و خنده نشسته ام که بیایی
دخیل بر حرم عشق بسته ام که بیایی
بیا که آینه ای را که رنگ غیر در آن بود
به سنگ غیرت ِ این دل شکسته ام که بیایی
شهاب خاطره ها را چراغ راه تو کردم
فسون تیره ی غم را گسسته ام که بیایی
زمین زندگی ام را جوان و سبز کشیدم
من از دل خطرِ مرگ رسته ام که بیایی
اگر که یأس بخواهد ره خیال ببندد
در امید به رویت نبسته ام که بیایی
اگر به صبح برآیی به چشم خویش بینی
کنار پنجره ی صبح نشسته ام که بیایی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده