یک
بزم زمین و آسمان را جور کردند
خورشید را دف لاله را شیپور کردند
دختر شدی و چشمهای روشنت را
ماهی برای این شب دیجور کردند
دختر شدی تا خاک بی مادر نماند
تنها، به این نیت تو را مامور کردند
دختر شدی و گیسوانت شال کشمیر
عطر تنت را نرگس لاهور کردند
دختر شدي آبادي پاك تنت را
وقفِ خرابيهاي نيشابور كردند
دختر شدی ... اما پدر دختر نميخواست...
دو
باغ شغالان شد حریم خوشههایت
تا باغبانهایت تو را انگور کردند
از خود گذشتی، از تمام خاطراتت
وقتی كه ماشينها تو را محصور كردند
تو تن سپردی، تن به تنهايی سپردی
تنها تو را از سرزمينت دور كردند
در بولتنها رد پایت پخش ميشد
در شهر بدنامي تو را مشهور كردند
چشم سياهت،لنز دريا را به خود ديد
موي سياهت را سياهان بور كردند
نفرین به من، نفرین به ما، نفرین به انسان
نفرین به آنها که تو را مجبور کردند
آن دستها که بالهایت را گرفتند
شدّادهایی که تورا هم حور کردند
دختر شدی ...اما كسي دختر نميخواست...
شعر از سید احمد حسینی
از مجموعه غزل متن ساراییسم/چاپ ششم/ نشر نیماژ
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده