این روز ها حسابی دلم گرفته. نمی دونم چه حکمتیه .اون قدر خسته ام که دلم می خواد فقط بشینم یه گوشه و غزل غزل گریه بنویسم .
خلاصه بعد مدت ها فکر کردن و شاعرانگی به خرج دادن کار فاطمی امسالم هم نوشتم و همه چی داشت خوب پیش می رفت تا شب که با بچه های هیئت رفتیم مسجد قدس، مراسم فاطمیه . با کلی ذوق و شوق کارم و خوندم و غافل از این که قراره آرش پور علیزاده سالها پیش به زیبایی گفته باشه :
«مغز ما را پیاده ... اما نه ، تو که پای سفر نداری که»
انگار آب یخ رو سرم ریخته باشن. گفتم کارو شهید میکنم ولی بنظرم رسید که صاحب اثر یه کرمی کرده برای سراییدن کار و این قدر برام مهمه این موضوع که طعنه و کنایه های دوستان رو هم به جان خواهم خرید . و اما کار :
شوق پرواز در سرش اما ، با خودش بال و پر ندارد که
خواست کفشی بپوشد و برود ، دید پای سفر ندارد که
پدرم مرد سالها جنگ است ، جنگ هایی بخاطر وطنش
ولی اکنون بجز تو در این شهر ، کسی از ما خبر ندارد که
باز هم دیشب از تو می گفت و ، موج در موج غرق یادت بود
در محاق تو دیگر این دریا ، دلبری در نظر ندارد که
به هوای تو بر زمین افتاد ، شیشه ی بغض چند ساله شکست
با همان اشک و آه ثابت کرد ، عشق ، اما ... اگر ... ندارد که
گفتم این قدر بی قرار نباش ، روی سجاده عطر یاس نپاش
گفتم و گفتم و نفهمیدم ، حرفهایم اثر ندارد که
باز با رمز سرخ یا زهرا (س) ، گفت : « باید به دادشان برسیم
مرد های مدینه در خوابند ... کوچه ای رهگذر ندارد که
نخی از چادرش توانسته ، خانه ی کفر را بلرزاند
گریه کن تا شفاعتت بکند ، امتحانش ضرر ندارد که »
***
به خیال تو پر کشیدم و بعد ، آمدم که دخیل در بشوم
تا رسیدم به کوچه تان دیدم ، آه !... این خانه در ندارد که
دست هایم نمی رسد به نخیل ، گله ها را نوشته ام ، اما
شهر ما شهر کفتر چاهی ست ، کفتر نامه بر ندارد که
پدرم روی تخت خوابیده ، دائما رو به قبله می گوید :
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده