دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!
من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!
آینه در آینه ، امشب که مبهوت تو ام
ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟
گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری
آه!... عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟
بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند
مثل هر روزت ، قناری جان ! نمی خوانی چرا؟
با وجود سرگرانی های مردم می زنی،
بر بساط عاشقیمان چوب ارزانی چرا؟
جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک
در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟
آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،
مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!
در کنار من ولی همواره فکرِ رفتنی
تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟
امیر توانا - رشت
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده