۱۲ سال پیش
خواهرم ذره ذره می سوزد ، زیر پاشویهها و تب برها
عشق با پای خسته ی پدرم ، می دود پا به پایدکترها
باغبانان پیر با افسوس ، از میان خرابه و آوار
یاس های معطر خود را می کشانند سوی چادرها
"مرد هم گریه می کند وقتی" ، خبریدر غبار شب نرسد
و بداند که چند روزی هست دلبرش مانده زیر آجرها
مثل یک برگ در دل پاییز ، مثل یک بغض که ترکخورده ،
شهر می ترسد از وزیدن باد ، شهر می ترسد ازتلنگرها
باز هم فیلم های در اکران ، باز پرونده های درجریان
عده ای مست حرف های دروغ ، عده ای دلخوشتظاهرها
کاش دنیا ببیند و این قدر ، تیشه اش را به ریشهمان نزند
ما که بر گرده هایمان خورده ست ، زخم سر نیزه یتمسخرها
مادری غصه دار تر از قبل ، خیره بر قاب عکس می گوید:
در پس هر جدا شدن وصلی ست ، گرچه دورست از تصورها
امیر توانا - رشت