در بركه ماه مي كِشَم امشب خداي من
يك تابلو از طلوع تو تا چشم هاي من
از پشت شيشه هاي مه آلود پنجره
باران گرفته بود و كسي پا به پاي من :
اين شهر را قدم زد و آمد، كسي نبود
اين شهر را قدم زد و آمد براي من
من مرده بودم و جَسَدَم آه مي كشيد
زجر هوايِ جسم و تو و هاي هايِ من
نفرين به من، به بركه، به اين آبيِ لجن
داري غروب مي كُني امشب خداي من
حالا كه شانه هاي تو هِي گريه مي كنند
زخمي عميق بر تنِ چون و چرايِ من
از هر طرف به دور خودم پيله مي تَنَم
تو شمع مي شوي كه بسوزي به پايِ من
امشب مسافر همه ي ابرها شدم
اين ابرهاي خسته و چشم آشنايِ من
حالا ميان قطعه ي بيست و … رديف هفت
آرامگاه كوچكي مانده است، جايِ من
روي مزار لعنتي ام، درج كرده اند
يك تابلو از طلوع تو تا چشم هايِ من
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده