مرا بازیچه ی خود کرد بین آتش و باران

که گاهی باعث خاموشی محض است یا طغیان

نفهمیدم که شیطان است و دل را می برد با خود

نفهمیدم که آتش می زند بر دامن انسان

نگاه بی پناهم را به ابروهاش پیچانده

که ویران است از اعماق دل امواج سرگردان

سرو سامان نخواهم یافت از این پس خودم ...دیدم

ترک برداشت ایوان مداین در ته فنجان

.

.

چراغ قرمزم را رد کن و بگذر از این قانون_

_که ممنوع است اینک پرسه در اطراف این میدان

من از بوی تنت در باد فهمیدم مرا دنیا

رها کرده به حال خود بدون هیچ پشتیبان

گمانم با خدا قصد تبانی داشت لبهایت

که سیب سرخ سزفصل هبوطی است بی پایان

مهدی نژادهاشمی

می چکد خون برادر کشی از پیراهن

خودکشی کردن محض است به تو دل دادن

......

مانند اشکی سرخ از چشمان مرداد

افتادم و افتادنم را برد از یاد

تا ازدحام کوچه ی تردید رفتم

وقتی که دستش را به دست باد می داد

.

.

اردیبهشت تو نشان از مرگ دارد

نفرین به آنروزی که چشمم بر تو افتاد

نفرین به تو نفرین به من شاید که باهم

این اتفاق تلخ هرگز رخ نمی داد

در زیر پای عابران خسته ی شهر

کارم شده در پوستین مرگ فریاد

.

.

.

 حالا رها کن خاطرات کهنه ات را

ماهی دلبسته به دریاهای آزاد

مهدی نژادهاشمی