سید مهدی نژادهاشمیYesterday · EditedPublicFriendsOnly MeCustomClose FriendsFerdowsi University of MashhadSee all lists...faghih sabzevariSabzevar Areafaghih sabzevariAzad tehran shomalFamilyAcquaintancesGo Backهرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد اما نظر بازی ِ به عشق اولی دارد یک دسته گل آورده اما سایه ی سردی همراه خود آواره روی صندلی دارد با ریزش فکر و خیالاتت درون خود حس قرابت با نگاه ریزعلی دارد آتش بزن پیراهن تنگ غزل ها را نمرود من با خویش وحی منزلی دارد یک پلکان بالا ببر آسوده تر امشب دیوانه ای در زیر پایش صندلی دارد کوچکتر از آن است خان ِ خانه ات باشددیوانه ای در شهر روح جنگلی دارد از درس جبر زندگانی نمره می گیرد شاگرد بدبختی که ذهن تنبلی دارد مهدی نژادهاشمیبی تو پریدن نقطه چینی از ولی داردخسته ام خسته بجز داغ شقایق نیستم ننگ را از سینه ام بردار عاشق نیستم ساده می گویم درو دیوار ها باور کنید جز به مرگ خویشتن رأی موافق نیستم زنده ام یا مرده ام شک کرده ام جان شما ..!روبروی آینه با خویش صادق نیستم شمع را روشن نکن فهمیدنش آسان تراست مرد تنهایی که مقبول سلایق نیستم می روم با درد های کهنه ات خلوت کنم گرچه من سنگ صبوری ِ خلایق نیستم باعث آزارتان بودم شبیه بوف کورواقعن حتا برای مرگ لایق نیستم مهدی نژادهاشمیمی شود کولی بی حوصله شاعر بشود آسمان و قفس و چلچله شاعر بشود می شود موج و نمک زار بپیچد در هم ساحل و صندلی و اسکله شاعر بشود یا نه مهتاب قدم پشت قدم چکه کند شوره زار ِ جلوی قافله شاعر بشود نامرادی است اگر مرد بیافتد از پا..کاشکی مرگ فقط مشکلِ شاعر بشودفاصله پشت سر فاصله نوبت دارد تا ابد فکر کنم فاصله شاعر بشود قدر یک ثانیه از دور نمی آیی ...نه تا جهان بی غم و بی مسئله شاعر بشود دردسر ساز شده رفتن تو از اینجا ...کم نمانده است فقط زلزله شاعر بشود تک و تم می شود از غصه ی تو آرامش ...صبر ایوب فقط حاصل شاعر بشود صبر ایوب نمانده پس از این خواهد سوخت خاک و خاکستر از این سلسله شاعر بشود مهدی نژادهاشمیقدیمی از کتاب پس لرزه های غزل غزل شماره 42من آن افتاده در موجم سفر را دوست می دارمبه دریا دل زدم ، اما ، اگر را دوست می دارمیقینن جای من در ساحلی آرام خالی نیست دل پس خورده می فهمد...! خطر را دوست می دارمدلم را برده با خود از دلِ ِ مرداب ماهیگیرمن این دیوانگی ِ بیشتر را دوست می دارمنه پروا می کنم از اینکه آرامش نمی بینم نه روی بازگشتی ...؟ درد سر را دوست می دارم همه گفتند بگذر از دل دیوانه ی عاشق به چشمم زل زدی گفتی گذر را دوست می دارم نه گفتی فرصت از دست تو خواهد رفت دیوانه من از دنیای غیر از تو حذر را دوست می دارمنه اینجا جای من بودو نه ساحل جای آرامشمن این امواج از خود بی خبر را دوست می دارمشبی در قایق احساس سهراب آمدی دستیبه دستم دادی و دیدی تبر را دوست می دارممهدی نژادهاشمیباید ورق می خورد اما باد ، نگذاشت بادی که بوی سرکشی می داد ، نگذاشت باید ورق می خورد این بخت ِ پریشان این بار هم ته مانده ی فریاد ، نگذاشت تا راه افتادیم ... افتادیم .... هربارسرگیجه های دائم مرداد ، نگذاشت ما منتظر بودیم تا صبح سپیدی ...از راه می آمد ولی بیداد ، نگذاشت باران دلش می خواست تا با ما ببارد انبوه درد ِ زخمهای حاد ، نگذاشت شاید اگر می شد که ماهم بیستون را ....اما نمی دانم چرا فرهاد ، نگذاشت ....شاید به پایان می رسید این دردهامان باید که می نالید ، اما باد ، نگذاشت شوق رسیدن داشت پاهامان ، خدایا ....اینبار هم بد در دلم افتاد نگذاشت /مهدی نژادهاشمیکسی از لابه لای آتش اردیجهنَّم ، در بیاید شاید و رونق دهد بر تلَ ِ خاکستر به ابراهیم دل خوش کرده باغ آرزوهایم که بگذارد به روی شانه ی مرداد ماهت سر تو از بطن اساطیر کهن الهام می گیری !؟که بیرون می زند از آتشت ققنوس عصیانگر مرا با چشم برزخ بین یقینن هیچ کاری نیست تو ابرو های خود را پیش من ننداز بالاتر تنفر دارم از چنگیز خان ِ پرهیاهویت که بی موقع کشیده سمت احساسات من لشکر برو با موج گندم زار گیسویت نیآشوبم که من فرزند نوح ام در مصافت مومن ِکافر از این آهو پرانی های چشمت سخت بیزارم تفنگت را زمین بگذار و کز کن گوشه ی سنگر برو بگذار راحت باشم از فکر و خیالاتت نخواهی کرد آخر عشق مادر مرده را باور سید مهدی نژادهاشمیچون جنگل ِ آتش زده بی حوصله ای تو با هر وزشی سمتِ تباهی یَلِه ای تو از دور تماشا نکن اینطور دلم ریخت !آبستن تکراری یک فاصله ای تو بندِ دل ِعشاق بریده است تمامی تنها گره کور در این سلسله ای تو بر باد نده زلف پریشان خودت را تن رعشه ی پنهانی هر زلزله ای تو هم دوست و هم همنفس راهزانانی هم سفره ی ناجور در این قافله ی تو من می روم از دور تماشای تو سخت است سنگینی ِ احساس سراسر گله ای توپایان غزل پر پرم انگار نه انگار یک عمر پی دیدن این مرحله ای تو سخت است که با چشم ِ تر ِ خویش ببینم در مجلس ختم دل ِمن هلهله ای تو سید مهدی نژادهاشمیanدنيا عجيب در نظرم رنگ باخته ديوارهاي دورو برم رنگ باخته از بس كه ضربه خوردنم از دوست راحت است افسون داس بركمرم رنگ باخته هرجاه پناه مي برم آسوده نيستم درجنگ با خودم سپرم رنگ باخته اين چه مصيبتي است كه در پيش روي من ساك نبسته ي سفرم رنگ باخته از دست زندگي به كجا مي شود گريخت پاي گريز شور و شرم رنگ باخته گفتند ساده / سخت نگيري نمي شود ...؟!گفتم همين كه مي گذرم رنگ باخته برگشت خوردم از وسط بي حواسي ام ديدم نگاه مختصرم رنگ باخته حالا به قبر هرچه كه مي خواهد آن شود...!ديگر حناي درد سرم رنگ باخته ساقي بخوان كه فصل شراب است آخرش انگورهاي بي خبرم رنگ باخته آتش بزن به كاسه ي صبرم كه بي هواكبريتهاي بي خطرم رنگ باخته اگر معشوق آدم بود یک لحظه نمی فهمید ..؟!/ که باید دست از این رفتار ناهنجار بردارد ..؟!نوشتم :اگر دست از سر لجبازی بسیار بردارد دقیقن یک قدم را پشت بر دیوار بردارد تمام خوابهایش را شبیه برکه می خواهدپر از طعم هوسناکی که ماهیخوار برداردبه فردا پشت کرده رو به یک بن بست در راه است خدایی ناگهانی دست از این رفتار بردار ..!خدا اردیبهشتی می شود از طعم بابونه که حس نفرتش را از دل آوار بر دارد همیشه چشم در راه است و می خواهد کسی باشدلباس مشکی اش را از سر اجبار بر دارد نخواهد دید آخر اتفاقن روی آرامش که سهمش را از این دنیای لاکردار بر دارد شده شاعر نشسته کنج خلوت درد می بافد اگر یک ثانیه را دست از این افکار بر دارد خدایی خوب می فهمد که باید این دم آخر ...دلش را از بر ِ معشوق بی هنجار بر دارد مهدی نژاد هاشمیتو ترجمان بهاری چرا نمی خندی ...؟بگو به من به کدامین اصول پابندی ....؟!که بغض کرده ای و آسمان ترک دارد و مرهمی به دل زخمی اش نمی بندی نمی گذارمت اینک دوباره برگردی...به هردلیل به دنیایِ خود بپیوندی کویر را به هوای بهار می خواهم اگر چه بر من دیوانه راه می بندی شکسته باد سکوتی که تلخ کامت کرد بخند تا که بگیرد لب از لبت قندی تو هم شرابی و هم شوکران خاموشی...بده به دستهای من آنرا که آرزو مندی بده بنوشم و آسوده کن خیالم را ...که زهر چشم تو را هم نبوده مانندی بگیر جان مرا مال ((خود)) نمی خواهم ....فقط نگو که برایم ........تو جان نمی کندی ......مهدی نژادهاشمیدر من کلاغ مسخره و زشتی ، اصرار می کند خبری دارد له می کند تمام شعورم را ،انگار عرض مختصری دارد تسخیر کرده قلب مرا باتو ،یک مشت بوته زار پر از انگورسخت است باور تو که چشمانت ، روباه های حیله گری دارد شاخه نبات ِ حافظ شیرازی ، افتاده است توی شرابی تلخ دل خون ترین پرنده درون شهر، چشمان سرخ و دربه دری دارد هی فکر می کند که برای خود، دیگر به هیچ وجه نخواهد گفت...شعری که دارد از تو نشانی را، هی فکر می کند اثری دارد زل می زند به سادگی شب بو، دل می دهد به روشنی نرگس با قایق شکسته دل سهراب ، از آب راه تو گذری دارد اما دوباره می پرد از رویا ، مانند یک درخت که می داند کارش تمام می شود آن دم که ، در دست ، باغبان ، تبری دارد ته می کشد تبسم مردی که ، حس می کند عذاب حقیقت را ....در من کلاغ مسخره و زشتی ، احساس احمقانه تری داردمهدی نژادهاشمیبی تو فصلی است غم انگیز درون بدنم مثل یک جنگل پاییز زده بی کفنم سالها می شود انگار تکیدم در خود یک وجب مانده سراسیمگی یخ زدنم تو بهاری به دل دهکده هامان یا رب آخر از عشق تو بیهوده چرا دل بکنم چه کند عاشق دیوانه ی مهتاب بجز ...ناله از عم دل و جان پلنگی که منم راه بیچاره بیاندیش که دیوانه شدم ..!پنجه بر سینه ی دیوار دمادم نزنم ..!سنگ بر راه مینداز مراعاتم کن که کمی کم شود از رنج و غم آمدنم باد غم می بردم سمت جهنم آخر من که از رنج تو تلی است عزادار تنم مثل یوسف نفسی با نفسش دم خور شو تا شکوفا شود از دلبری ات پیرهنم مهدی نژادهاشمیقدیمی از کتاب مردی شبیه خوابهای پرتقالی :با چشم های لعنتی گول خورده ام خود را به عمق آیینه ی دق سپرده ام هی فکر می کند به تو تبخیر می شود ...یک تکه ابر گم شده ی باد برده ام مثل جهنمی ا ست که له می کند مرا ...سنگینی ِ نگاه تو بر روی گُرده ام انگور های وسوسه انگیز خویش را له کرده ای درون دل رنج برده ام آخر بنوش و مست کن و بی هوا برقص ...با پیک های سینه ی در هم فشرده ام پاییز می شوی نفسم را نفس نفس ...لکنت گرفته لفظ و بیان ِ شمرده امد ِ مثل ِ دل خورم من از آزار چشم ها...از سوزش دهانم و آش نخورده ام تو دفن می شوی من دیوانه را چه زود ....هرچند من هنوز برایت نمرده ام مهدی نژادهاشمیای چشم های روشنت نیلی ترین دریا مست و خمار ِ چشم هایت بّره آهو ها چرخی بزن مهتاب را بیرون بیاور از ...چین های روی دامنت مشکی ترین یلدا تو حس ِ نابی از شراب و طعم خشخاشی ...دیوانه ی خود کرده ای پنهان و پیدا را ...از هر گذر تا بگذری دنبالت افتادند__عشاق دیوانه تمامی ، مست و بی پروا زیبائیت را تا ابد تحسین خواهد کرد__ هرکس ببیند چهره ات را لحظه ای حتاّمستیم و شبگردیم و گم در خواب و بیداری ...معنا ندارد بگذرد امروز یا فردا ما را به گرمی ِ نگاه خویش مهمان کن گرچه نماند بر زمین خاکستری از ما مهدی نژادهاشمیاگر توفان بيايد از تنت شالوده بر دارد اگر جان از لب و دست از دلِ فرسوده بردارد تمام خاطراتت را بپيچاند به دور هم و بعد از آن دلت يك گام را آسوده بردارد يقينن سارهاي كوچ كرده بر نمي گردند اگر پاييز اسمت را از اين محدوده بر دارد خدا بي شك به تو دل بستگي ِ خاطري دارد كه مي خواهد تو را از جمع ((ما)) بيهوده بردارد تو اي شاعر ترين مخلوق بر روي زمين ، كامت –- اگر از دار دنيا سيب را آلوده بر دارد يقينن چشم شيطان از حسودي كور خواهد شد چرا جرأت نكرده آنچه را گس بوده بردارد لب از لب بر نداري چونكه احساس ِ تو را آدم شتابان آسمان را تا زمين پيموده بردارد همين يك گام آخر مانده و بر قوّتش انسان خلاف شرع و آيين نامه ها افزوده – بردارد خدايي شاعرانه دوستت دارد كه مي خواهد همين يك گام را با خاطري آسوده بردارد سيد مهدي نژاد هاشميگيرائي ِ دوچشم شرابيت لب به لب بازي گرفته است مرا نيمه هاي شب مست توأم چه فايده وقتي كه نيستي دلگيرم از خماري ِ اين حس ِ بي نسب باسايه هاي پشت سرم حرف مي زنم دنيا ي من هميشه فقط مي رود عقب خود را به باد هاي مخالف سپرده ام بند دلم رهانشد از عشق بي سبب گفتند آب نا طلبيده نگير كه _قرباني هوا و هوس مي شود طلب گفتند و كارگر به دلم لحظه اي نشد حالا گرفته است به رويم خدا غضب آتش زده به طالع ِ اسفندماه من ارديبهشت ِ خاطره هايي كه كرده تب پايان شعر را بنويسيد ... هيچ و پوچ ...!؟شاعر گرفته است كم آورده اي لقب سيد مهدي نژادهاشميNovember 14اصلن ببخش دست خودم نيست عاشقمآتش كشيده است مرا شعله هاي غم از بس كه درد از رگ ِخوابم پريده است تزريق مي شوم به مكافات دم به دم خون ِدل ِ تمامي عشاق گردنت پاييز سرخ را هوست مي زند رقمحتا براي اين همه كشتار هم تو را تاريخ / هيچ وقت / نكرده است متّهم روح پريده از هوس و حس و حال تو زنداني جهنم خويش است دست كم ديگر كمر به خاطر غم خم نمي كنم تنها فقط درون خودم مي زنم قدم از خطِ قرمز تو اگر رد شدم /نشد _برگردم از ميانه ي راهي كه مي روم حالي براي آخر شعرم نمانده است افتاده است سلسله ي درد از قلم سيد مهدي نژادهاشميچوب خطِّ دلم كم آورده زندگي حس بدتري نفرست صبرم از حد گذشته امشب را لطف كن درد ديگري نفرست دوست هايم هميشه نامردند پشت سر چرت و پرت مي گويند كوچه ظلمت سراست بر پشتم زخم كاري ِ خنجري نفرست سايه ها مردمان بي دردند جنبه داري كن و شرابت را پيش و روي غريبه اي مثل دختر مست بندري نفرست هركسي دوستت ندارد كه ..! هركسي دوستم ندارد كه ...!يوسفي زنده ام به زنداني با زليخاي خود دري نفرست كفر آلوده ام اگر باشد ، بي خيال شباني من باش مثل موسا به موعظه خوش باش پيش وروم پيمبري نفرست مرزهاي دلم ترك دارد وسوسه مي كني مغولها را دشمنان بي خيال من هستند دوستان ستمگري نفرست شورو شوقي نمانده تا فردا عمر من مثل يك شب نحس است تحت هر پوششي به پهلويم دايه ي مهر مادري نفرست چيزي از من بجا نخواهد ماند قول داده است عمر كوتاهم مرگ من با دلم مدارا كن دل خوشي هاي سر سري نفرست ساعت 2 بامداد 22 آبان 92 مهدي نژادهاشمي بداهه:انگار سالهاست بهاری نیامده ، تعبیر خوابهای شب من سپید نیست خون گریه های نیمه و شب و دردو رنج را ، آغوش گرم آنکه به جان می خرید نیست نقاشی سیاه خدا روی بوم شب ، قهره است با زمین و زمان با ستاره ها ....خود را به خواب می زند اینجا دوباره ماه ، دق کردن پلنگ صبوری بعید نیست افسوس چشم مست تو را خام کرده اند، من بی فروغ مانده ام و بال های من جا مانده توی پیرهن اتفاق ها، اینبار هم برای پریدن امید نیست تاریخ بی حضور تو نابود می شود ، وقتی عقاب حادثه بالش شکسته است در قلب کوه های سر افكنده از جنون، شوری که طرح و رنگ تو را می کشید نیست یکبار هم برای همیشه بیا... بمان ، در لابلای نم نم باران قدم نزن ...وقتش رسيده است مرا با خودت ببر، اینک بیا که ریزش باران شدید نیست م- شوریده /سيد مهدي نژادهاشمي 28/6/1388تنهاترین کبوتر این بام /عاقبت، با باد های هرزه ي پاییز می پرد ...اصلن عجیب نیست که حتی بهار هم ، یک شاخه اشتیاق به رويت نیاورد ...با رنگ و بوی شانه ي میخک عوض نکرد، دیوارهای زخمی روبه غروب را ...با واژه ی تورا به خدا می سپارمت ، بي شك هزارو یک شب شبگرد بگذرد قلاب سنگ ِ خيره ي در چشمهاي تو، مشت تورا برای كسي وانمی کند ...می خواستم كبوتر ديوانه ي مرا ، گيسوي شب به دام بلاي تو بسپرد ازنیت دروني من باخبر نشد ، هرگز به غير سايه ي تنهايي خودم می خواستم که ساده بگویم نمي شود ، هربار حس و حال مرا درد می برد اين عاشق هوس زده ي شعله هاي غم ، اصلن غزل نوشتنش آغاز خوش نداشت ...افکار خیس پرزده در انحصار تو ، حسي نداشت جز غم دل تا بپرورد فکر پریدن از ، لبِ افكار منجمد ، هرگز رها نمی کند آغوش مرگ راوقتي كه آسمان قفس بي گلايگي ست ، پرواز را به قيمت انكار می خرد آخر بمان كه لحظه ي ديدار بشنوي ...می خواستم که پر بزنم در هوای تو با واژه واژه ی هوس دوست دارمت ، ديوانه ي تو از قفس شعر می پرد پايان راه مرد غزلهاي كهنه ات /تنها ترين ستاره ي شبگرد مي شود حس مي كند كه سينه ي تنگ زمانه را ققنوس اشتياق غزل درد مي دردم- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 16/1/1388كمي نمانده كه دست و دلم پلنگ شود وسهم جمجمه ام از تو يك فشنگ شود براي تا تو رسيدن عجب مكافاتي شکافته سینه ی شب را ، شهاب سنگ شود يقين شده است برايم كه سنگ مي افتد هميشه بر سر راه هرآنكه لنگ شود ميان خنده و گريه ،جنون اين شب بد کمی نمانده حسابي دوباره جنگ شود حريف خانه ي فرسوده ي خيالاتم گمان نمي كنم امشب بجز کلنگ شود هميشه ساحل امنت تصوري زيباستدلم گرفته برايت شبي نهنگ شود چقدر خواب ببینم که می رسی از راه ...چقدر حوصله ام از زمانه تنگ شود ...؟تو نفی فاصله ها و تلاقي شعريغزل بخوان که زمانه کمی قشنگ شود م- شوریده سي مهدي نژادهاشمي 18/10/1389دارم کنار قبر خودم گریه می کنم ، ققنوس اشتیاق مرا خاک کرده اند آینده ام برای همیشه تباه شد ، تقویم اشك هاي مرا پاک کرده اند افتادن از نگاه تو پايان خوش نداشت ، حالا که نیستی نفسم درد می کند جریان گرفت از هوست خون خمره ها ، رفتی و تیشه قسمت این تاک کرده اند يا در میان گور نفس می کشم تو را ، يا مي روم به عشق تو در هر جهنمي روح مرا به وسعت تاريخ مردمان روزي هزار مرتبه شکاک کرده اند فکرم بدون تو به دری قد نمی دهد، در این محیط بسته دلم تنگ مي شودمغز مرا دوباره به تبعید برده اند ، یا كه ، نثار شانه ی ضحاک کرده اند هم مرز با جنون شدنم اتفاق نيست ، ناف مرا برای شکستن بریده اند...دنبال یک نشانه ی خوش موعظه گران آينده را حواله ي افلاک کرده اند دلداده ام به آبی چشم تری که نیست ، در این کویر تف زده شوقی نمانده است ققنوس من زبانه ی آتش بزن به اين ، عشقي كه بدتر از خس و خاشاک کرده اند دارم عبور مي كنم از سنگ قبر خود ، دنياي آنطرف همه اش يك دروغ نيستدنيا براي من توء از دست رفته اي شعر مرا براي دلت خاک کرده اند ...م- شوریده سید مهدی نژادهاشمی 23/10/1388ديوانه ي زير دست باران توأم هرجا بروي باز نگهبان توأم از صبح علي طلوع تا تنگ غروب نقاشي ِ آفتاب گردان توأم مهدي نژادهاشميبيهوده به خواب ديشبم سر زده است از پشت به من دوباره خنجر زده است با زخمه ي هر تار دلش مي لرزد معشوقه ي من به سيم آخر زده است مهدي نژادهاشمي — with Eiman Se.er 8از پيله ام درآمدم چشم هايت به قيمت جانم تمام شد مهدي نژادهاشمي1"}" data-reactid=".r[1dovj]" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · · Stop Notifications · Promote · Shareمژگان عجم لو, Mojgan Razghandi, Elaheh Babaei and 32 others like this.Masoud Tabatabaei در پیله ی شرمگین خود پوسیدم...November 8 at 10:52am · Unlike · 2Mit Ra چشم هايت ..November 8 at 11:23am · Unlike · 3Mitra TG خورشیدچشم هایت...امان از چشم هایت.November 8 at 2:32pm · Unlike · 3سید مهدی نژادهاشمیNovember 8به اندازه ي چند نسل سوختم احساس مي كنم خدا سيگارش را روي پيشاني ام خاموش كرده مهدي نژادهاشمي1Unlike · · Stop Notifications · Promote · ShareYou, مژگان عجم لو, Baran Arad, Sasan Hematinia and 32 others like this.محمدحسین افشار آفرینهاNovember 8 at 11:50am · Unlike · 3سید مهدی نژادهاشمیNovember 8لعنت به نگاهتآخرش هم نفهميدم معناي رفتن مي دهد يا ماندنمهدي نژادهاشمي1"}" data-reactid=".r[1stq]" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · · Stop Notifications · Promote · Shareمژگان عجم لو, Mohammad Sadegh Sahraei, Sasan Hematinia and 32 others like this.سید مهدی نژادهاشمیNovember 8 · Editedخيالت مي آزارادم آينه اي كوتاه بياوريداز پا افتاده ام مهدي نژادهاشميUnlike · · Stop Notifications · Promote · ShareYou, مژگان عجم لو, Baran Arad, Akbar Shaban and 28 others like this.Hora Davarzani Ziba...November 8 at 11:48am · Unlike · 3Mitra TG عالییییNovember 8 at 2:33pm · "}" title="Like this comment" data-reactid=".r[4dhiz].[1][3][1]{comment240791479409370_435994}.[0].{right}.[0].{left}.[0].[3].{likeToggle}{action}" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · 2سید مهدی نژادهاشمیNovember 8موهاي پريشانت را دوست دارم شايد بهانه اي بشود براي بيشتر ماندن مهدي نژادهاشمي1Unlike · · Stop Notifications · Promote · ShareYou, مژگان عجم لو, Mojgan Razghandi, Ghazal Sheidayi and 28 others like this.Mohammad Goodarzi DoroodNovember 8 at 10:05am · Unlike · 3Maryam Ghorbani بسيار زيبا مهدى عزيزNovember 8 at 10:17am · Unlike · 3سید مهدی نژادهاشمیNovember 7قديمي:دوباره یک سگ ِ ولگردِ زیر باران شد کسی که باز نمک گیر لقمه ای نان شد وخواست پوز خودش را به گل بمالاند ...از اینکه خام نگاهی شده پشیمان شد زمانه رحم ندارد فرار باید کرد...وبا تمام وجود از خودش گريزان شد نشست تا ته سيگار خود تفكر كردچرا برای چه شبگرد هر خیابان شد دوید تا ته پس کوچه های مهتابينفس نفس نفسش رو به خط پایان شد و مرد روبه غروبی که بوی خون می داد ...نگاه کرد و کمی بعد .......تیر باران شد ....مهدي نژادهاشمي1Unlike · · Stop Notifications · Promote · ShareYou, مژگان عجم لو, Mojgan Razghandi, Chhamaneh SH and 29 others like this.سید مهدی نژادهاشمیNovember 7چشم هاي عسلي ات پروانه ها را اهلي مي كند زنبور ها را ديوانه يادم باشد به مترسكم ياد بدهم پيراهنش را درنياورد ...See More2Unlike · · Stop Notifications · Promote · ShareYou, مژگان عجم لو, Saloomeh Ghorbani, Mitra TG and 53 others like this.View 9 more commentsFruhling Spring Sh ممنونNovember 7 at 11:42pm · "}" title="Like this comment" data-reactid=".r[5ev09].[1][3][1]{comment240551806100004_435345}.[0].{right}.[0].{left}.[0].[3].{likeToggle}{action}" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · 1Elaheh Babaei به بهNovember 8 at 12:54am · "}" title="Like this comment" data-reactid=".r[5ev09].[1][3][1]{comment240551806100004_435396}.[0].{right}.[0].{left}.[0].[3].{likeToggle}{action}" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · 1Edris Khalili · Friends with Na Za Nin and 1 otherچقدرزیباNovember 8 at 1:33am · "}" title="Like this comment" data-reactid=".r[5ev09].[1][3][1]{comment240551806100004_435423}.[0].{right}.[0].{left}.[0].[3].{likeToggle}{action}" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">Like · 2محمود روحانی · Friends with مهتاب درخشان and 2 othersزنده باشی استادNovember 8 at 4:نمي دونم چند سال پيش نوشتم خاك خوردس ولي دوسش دارم :مترسكي است كه اصلن نمي شود تحريك اگر چه مثل كلاغي پريد تا نزديك صدای لرزش گندم درون احساسات و بعد میکند این صحنه را کسی تاریک شکارچی که کمین كرده بود ساعت هاكه حجم نفرت خود از پرنده را شلیک كند درست ميان زمان ِ آزادي وبا غرور بگوید به این و آن تبریک پرنده بود دِلِ من – شکارچی چشمت که حکم کرد بیفتم به روی موزائیک منم که نقش دلم را کشیده ای برلب شبیه خط خطی ِ افتضاح یک ماتیک تمام عمر پریدم به عشق يك رويا به سيب شیطنتی که مرا نکرد شریکو فرصتی که به تهدید تازه منجر شد نکرد بین من و خط مرگ را تفکیک دوچشم من که به سمت پیاده رو سر خورد و کار دل که رسیده به جاده ای باریک حواس می برد از چشم های لعنتی ام ترانه های طبیعت گرانه ی منجیک مترسکی که به سمفونی هوس می ریخت برای ختم من اشک و به پای تو موزیک سکانس آخر قصه پیام تسلیتی نوشت حرف دلم را درشت با ماژیک ((سفر بخیر گناهت نمي رود از ياد))مهدي نژادهاشمينپرس از دل تنگم چه زود خواهم رفتبه سمت قول و قراري كبود خواهم رفتبه بوی کهنگی ِ دفتر غزلهایمکه ماه و سال تو را می سرود خواهم رفتومن به معني تنها غروب بي پايان براي ديدن آنچه نبود خواهم رفتبه استجابتت امشب گره نخواهم خوردبه قفلهای شکسته وجود خواهم رفتبه آسمان و شب و آنطرف ستاره ي يخبه آنچه قلب تو را می ربود خواهم رفتتو ای تبسم کشمیری ات ملال آور به کور رنگي چشم حسود خواهم رفتو لحظه ای که برايم غزل نمی باریبه خشکسالی ِ زاینده رود خواهم رفتشبيه حلقه ي سيگار خسته اي امشب دلم گرفته و آخر به دود خواهم رفت مهدي نژادهاشمي 2/4/1388دیگر از اوجِ فلک ماه نخواهد افتادبه یقین عکس تو در چاه نخواهد افتادسپری مي شود اين عمر از اين پس باشد چشم من با تو به یک راه نخواهد افتادخم به ابرو که نیاورد تو را ُمردَن ِ منفرصت ِ پر زدن ِ ((آه )) نخواهد افتادبه یقین فال مرا عشق تو مي پيچانداتفاق خوش ِ این ماه نخواهد افتادتو مگر قاف نشیني كه همه مي گويند ...؟!گذر ِ کوه به یک کاه نخواهد افتادمی روم شعر شوم له شده در کنج اتاق ....اتفاقی که هرزگاه نخواهد افتادمهدي نژادهاشميسيل غم آمده تا دست و دلم را ببرد پيش پاي تو مرا با خود از اينجا ببرد بازهم از تو چه پنهان كه هوا و هوست قصد دارد كه مرا تا ته ِ دنيا ببرد يا نه ديوانه كند شهر به شهر و پس از آن مثل مجنون كم آورده به صحرا ببرد جمع بين دونقيضيم خدا مي خواهد كه مرا از تو جدا كرده به يغما ببرد زندگي كام پر از تلخي و سردرگمي ست عاقبت تشنه لبان را لب دريا ببردمرده شو بايد از اين عشق بشود دست و ...آبروي من و ما را تك و تنها ببردمهدي نژادهاشمي1"}" data-reactid=".r[4ln7z]" style="color: rgb(59, 89, 152); cursor: pointer; text-decoration: none;">L
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده