تبلیغات در ارم بلاگ

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

»



پیرمرد به زنش گفت
:
بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو صحرا منتظرت و تو بیا سر قرار


بشینیم حرفای عاشقونه بگیم
......
پیرزن قبول کرد

فردا پیرمرد به صحرا رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام.......


بازدید سایت خود را میلیونی کنید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  آينه کاری   |   Telegram SMM Panel   |   مودم اینترنت   |   ساخت وبلاگ   |   خرید آنتی ویروس   |   پت شاپ   |   ساخت وبلاگ حقوقی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ تقویت سئوی سایت با بک‌لینک قوی تقویت سئوی سایت با بک‌لینک قوی مشاهده