"فرداهای اشتباه"
من در این دنیای
سلطه ی جنگ و ستم فهمیدم
کس نمی سوزد دل
از برای من و ما.
هر کسی در دنیا
فکر نفع خویش است
و نه آسایش ما.
یار خود باید بود.
فکر خود باید کرد.
دل به خود باید بست.
و نه دل بستن به
یاری سلطه گر امروزی.
ما چراغ بشریم ای یاران
دل نبندید به خاموشی و هیچ و پوچی.
ریشه های خود را
از درون نشکافید.
به هیاهوی سخن های عبث خو نکنید.
من نگویم که در این فصل سیاه
زندگی ها خوب است
هیچ چیز عالی نیست.
ولی این را همه می دانستیم
که فدا باید کرد
چیزهایی
از برای همه اهداف بزرگ.
آری یاران بنویسید و بخوانید که دنیا باید
به شهامت
و به اندیشه والای شما پی ببرد.
باز هم می دانیم
گاه گاهی هم هست
که تحمل باید
گر چه دانم سخت است.
اینم یه کار دیگه به اسم "عشق کوتاه"که چون چند وقت بود بروز نشده بودم تو همین پست می نوسیم:
تو و من یه حس مبهم توی چشم هم می دیدیم
مثل یک رویا می شد دید آخرش به هم رسیدیم
به دلم همش می گفتم: "کوله بار عشق و بستی"
تو دلم همش می گفتم پشت این علاقه هستی
تو توی نگاه اول، بی نظیر و عالی بودی
دیره این موقع بفهمم یه خیال خالی بودی
عمر این رویا تموم شد، عمر خوبیا کوتاهه
آخرای سال و ماهه، فصل رفتنم تو راهه
شهر عشق و قصر شادی، از من و تو می شه خالی
پیش تو، کنار عشقت، جای من همیشه خالی
باورم کنی می فهمی موندنم خلاف بخته
مال من نبودی اما دوری از تو خیلی سخته…
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده