مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» شب فراق که داند که تا سحر چند است

شب فراق که داند که تا سحر چند است

شعر "شب فراق که داند که تا سحر چند است" از سعدی


شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق در بند است


گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است؟

ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما مطلب مرتبط ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما


پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است


قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است


بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست


خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست


عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل‌آکند است


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دستها که ز دست تو بر خداوند است


فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

سعدی شیرازی



فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب


  ساخت وبلاگ   |   روانشناس ایرانی در لندن   |   دستگاه آب قلیایی دکتر مومنی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


رپورتاژ آگهی ثبت کن و دیده شو !! رپورتاژ آگهی ثبت کن و دیده شو !! مشاهده